تبليغاتX
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
به همان فریب طفلی طرب جوانی از من / به چه جادویی جدا شد که امان از این جدایی
 

 

خسته ام از روشنی در روزها

خسته از تاریک بودن شب به شب

خسته از دیروزها امروزها

 

بند بندم درد را حس می کند

می چشم اندوه را باری دگر

فرق هم دارد مگر شب با سحر؟

 

راه را من گم نکردم خسته ام

تهمت پوچی نمی چسبد به من

یأس را دیدم به او دلبسته ام

 

گوش دل از حرف فردا بهترست

پر شده حرفی دگر با من بگو

با زبان دل بگو بی گفتگو

 

شعر از متین اسعد-(کاوه خسروی)

+ نوشته شده در  ساعت 20:11  توسط متین  | 

انگار حتی با خودش هم جنگ دارد

 

در دشت اندیشه الاغی لنگ دارد

 

 

تا نیمه می نوشد چرا نوشابه ها را؟

 

اسراف کردن هم پز فرهنگ دارد

 

 

ماشین اندامش به ظاهر نو نوارست

 

اما گمانم درب مغزش رنگ دارد

 

 

کر می کند آهنگ بنزش دیگران را

 

انگار تنها او فقط آهنگ دارد

 

 

با دوستانش هم به ظاهر مهربان است

 

قلبی درون سینه اش از سنگ دارد

 

 

ای کاش می فهمید فردای قیامت

 

در گور بی همسایه جایی تنگ دارد





شعر از متین-(کاوه خسروی)

+ نوشته شده در  ساعت 17:9  توسط متین  | 

سخت است لحظه از هم جدا شدن

یک عمر خاطره یک دم جدا شدن

شاید برای تو آسان نبود این

یک عمر با غم و از غم جدا شدن

من چون گدای محبت تو حاتمی

من غرقه در غم حاتم جدا شدن

از مرگ لحظه دیدار بدتر است

آغوش وصل و دمادم جدا شدن

این دل به حد اقل ها بسنده کرد

ظلم است قرعه از کم جدا شدن

وقتی که راه زمین باز می شود

این آدم از گِل آدم جدا شدن



شعر از متین اسعد(کاوه خسروی)


+ نوشته شده در  ساعت 20:24  توسط متین  | 

 

فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

 

 

برو یکبار می رسد که صدایت نمی کنم

                                   برَوی  من غرور   را  به فدایت نمی کنم

 

تو به هر ساز می زدی دل من رقص کرده بود

                                دل من شکوه گو نبود ،شکایت نمی کنم

 

تو به هر شیوه گفته ای برو از من جدا بشو

                         به چه دل خوش نموده ام که رهایت نمی کنم

 

کمکی خواست از تو دل که تو او را عقب زدی

                               به صراحت به او نگو که حمایت نمی کنم

 

نه به عنوان دوستی نه به عنوان دشمنی

                              تو بیا خود به دل بگو که هوایت نمی کنم

 

ز چه هر شب کنار دل به تو افسوس می خورم

                            که تو در دور و من قریب، کفایت نمی کنم

 

چه خریدار بهتر از دل بیچاره می خرد

                           تو گران ناز می کنی که سوایت نمی کنم

 

تو چرا باب کرده ای سر ناسازگاری ات

                           تو به دل مهربان بشو چه برایت نمی کنم

 

شعر از متین اسعد- ک.خ

فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط متین  |